مثل چنین روزی بود٬ یکسال پیش. دیگه تبلیغات به ته رسیده بود و هرکی هرچی می­تونست و می­بایست ( والبته خیلی چیزها که نمی­بایست) گفته بود. بالاخره یکی باید انتخاب می­شد. شاید برای خیلی­ ها در نهایت چندان تفاوتی نمی­کرد چه کسی رییس می­شد٬ برای همون خیلی­هایی که تاثیرگذارتر بودن.

مورد گزینش همیشه برای یه جمع محدود اهمیت داره.

سوار موتور شدیم و از اونجا که حال و حوصله­ ی چاردیواری رو نداشتم چرخ زنون رفتیم تا مسجد باغ فیض. توی صف ایستادیم تا نوبتمون بشه و رﺃی بندازیم. همین جور که منتظر بودیم یه حاج آقا اومد و مورد تحویل اهالی صندوق واقع شد و نونشو بی نوبت گرفت٬ ببخشید یعنی رﺃیشو بی نوبت انداخت. چه کنیم خوب بالاخره خداوند برخی رو بر برخی دیگه برتری داده! مگه نه؟ و می دونیم که وقت برای اون برخی طلاتره!

نوبت ما رسید٬ کارهامونو انجام دادیم. کنار دست ما یه مرد پا به سن گذاشته هم بود که کاندیدش رو روی برگه آورده بود. نگاهمون به اون اسم افتاد. لبخندی زدم و درحالیکه سرم روی برگه­ام بود گفتم: حاجی رﺃیتو که خراب کردی! چند لحظه سکوت و پرسید چرا؟

یه لبخند دیگه تحویلش دادم و گفتم: خوب اگه بعد چهار سال پاسخ این پرسشو نمیدونی٬ من چی می­تونم بگم بهت؟

ادی هم لبخندی زد و مرد تنها نگاهمون کرد. آخرش هم نفهمیدم نگاهاش خصمانه بود یا متفکرانه. ما که انداختیم و رفتیم.

روز آرومی به نظر می­رسید یا شایدم به خاطر شرشر آب محله­ ی باغ فیض بود که ما احساس آرامش می­کردیم. سری به امامزاده زدیم تا آرامشمون همچنان حفظ بشه پیش از اونکه دوباره بیفتیم توی بزرگراه­ها.

همه چی آروم بود. آرامش٬ آرامش٬ آرامش ... و ما خرسند و خونسرد. غافل بودیم از اینکه شاید این همون آرامش پیش از طوفان باشه. آرامشی که دیگه به یه رﺆیای دست نیافتنی تبدیل شده و هنوز که هنوزه برنگشته.