رفیق
ناصر جان سلام
حال همه ما خوب است، اما... تو باور نکن
!
دیگر نه نگاهمان خیره به تکاپوی عقربه های ناگزیر می ماند ونه دیگر کسی از
خورشید انتظار صبح باز آمدن تو را می کشد
.
باد ،خبر از دلتنگی ایلت می دهد وپرندگان شیون وضجّه آنان را بارها وبارها در
گوش آسمان، دلگیرانه تکرار می کردند .
هیچ کسی همانند تنهایی تو زلال نبود و فقط خودت شبیه تنهایی خود بودی .
از تو یاد گرفتیم که صداقت را فارغ از هنجارهای واژگون روزمره ، آنطور که آب
نیایش سنگریزه ها را به گوش آسمان می رساند،تفسیر کنیم
.
یادمان می ماند .
بعد تو دیگر نیازی نیست بغض به بن بست رسیدهء تو رادر گوش مردمان زمزمه کنیم ،
اکنون قلبها وسعت درک روح زلال تو را پیدا کرده اند
.
آری
خط سرخ عاشقان خواناتر است»
اما چه دیر ...
آنگاهی شد که آرمیدی....!
تو
که مجرم نبودی ! پس چرا تیرهای سرگردان, مجذوب اقیانوس قلب مهربان تو شدند؟
به آنها هم «نه» نگفتی؟!.... به راستی که رفاقت را هم از تو یاد گرفتیم .
دستان شکسته از بی مهری زمانه، غم دلشکستگی خود را جز به خدای خود نگفتند،
تا اینکه خود او دستت را گرفت و از این خموش آباد ویرانه برد...
به نمی دانم آن کجا...
آنجا دعا کن که هیچ شکسته قلبی از تکاپو نایستد
.
دیگردیدارمان به قیامت .بعد از این یادمان می ماند که دیگر هیچ پرستوی مهاجری
را از کنار پنجره پشت بام نرهانیم .
یادمان می ماند .
وبالاخره....
خدا حافظ رفیق .
پینوشت: این نوشته ی زیبا از من نیست، از طرف دوست عزیزم: ماهان