شعر
فرخي يزدي
آن زمان كه بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای سر در قفای آزادی
با عوامل تكفير صنف ارتجاعی باز
حمله ميكند دايم بر بنای آزادی
در محيط طوفان زای ، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شيخ از آن كند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بيند در فنای آزادی
دامن محبت را گر كنی ز خون رنگين
می توان تو را گفتن پيشوای آزادی
فرخی ز جان و دل می كند در اين محفل
دل نثار استقلال ، جان فدای آزادی
پی نوشت: با آرزوی روزی که آزادی رو بنویسیم آزادی .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:41 توسط آرمان
|