چاهی 1
اومدم تو کوچه ی نفرین شده، جلوی اون ساختمون نفرین شده، همین جور قدم میزدم ویادآوری می کردم. همه چی مثل برق وباد از جلوی چشمام می گذشت. عادی نمی گذشت، با سیل اشک می گذشت. اون سیل غم تنها با سیل اشک رفتنیه.
اومدم سمت خیابون، جلوی پایگاه یه "یاکریم" نشسته بود. هرگاه می بینمشون یاد ادی می افتم، به اینا می گفت چاهی. کفتر چاهی. چند باری بینمون سوء تفاهم شد چون ما بهشون یاکریم میگیم یا به رسم زندگی که تو مشهد داشتیم "سوتله".

برای من چاهی نمادیست ازعشق ادی. گذشته از چند تا داستان مشترک میون من و ادی و چاهیها، بیشتر به شوند (دلیل) نامه ی عاشقانه ای که ادی نوشته بود. نامه ای برای چاهی رنجیده خاطر، نامه ای برای یارکه هیچگاه یارای یاری نداشت. اون نامه هنوز پیش منه. نامه ای که فقط من خوندم و اونکه محرم راز شد ولی هیچگاه نفهمیدم که آیا توانا به درک این رازهم شد یا نه !
دل نوشته ی جانسوزی که تو شرایط خاص و با خالصانه ترین احساساتش نوشت. دل نوشته ای که هربار خوندمش بیش ازپیش دلم سوخت واشک ریختم. عاشقانه ترین نامه ای که تا به حال خونده ام، هرچند بیشتر به یک مرثیه میمونه. مرثیه ی چاهی...
همه ی این افکار با یه نیگا به چاهی از ذهنم گذشت، نباید بی تفاوت باشم، شاید این همون معشوقه ی ادی باشه.
با یه حرکت به سمتش خیز برداشتم و پروندمش. برو چاهی، برو اینجا نشین! برو تو بیگناهی! برو که اینجا پاسخ بیگناهی گلوله است !!! دور شو از این جایگاه نامرد پرور چاهی ستیز.
منم رفتم ولی میدونستم که باز برمیگردم. منم میخوام یه چاهی باشم. میگن کفتر چاهی هرجا که بره بازم جاش ته چاهه. منم هرجا برم باز به اینجا برمی گردم.