بیله ی کوروش



پس از مدت ها کش و قوس سرانجام بزرگترین یادگار حقوق بشری تاریخ به زادگاهش برگشت. قرار بود این رویداد سال گذشته رخ بده ولی به شوند (دلیل) کشتارهای خونین پس از انتخابات وناآرامی های سیاسی، انگلیسی ها از تحویل منشور به ایران سرباز زدن تا...

این منشور توسط احمدی نژاد وتنی چند از مسئولین رونمایی شد. منشوری که بزرگترین مشخصه ی صاحب اون اعتقاد به آزادی اندیشه و دروغ ستیزی بود. (قابل توجه برخی!)

 

ای کاش ادی بود واین روز باشکوه رو می دید، ای کاش می شد باهم برای دیدنش می رفتیم، همه ی دوستان می دونن که اون تا چه حد شیفته ی فرهنگ و تمدن ایران باستان بود، اینکه تا چه حد به نژاد و گنجینه های کهن این مرز و بوم عشق می ورزید. ایکاش بود.

در زیر جستاری پیرامون این منشور اومده که البته به زبان پارسی سره تنظیم شده. با آرزوی اینکه روزی دستورات کوروش بزرگ در سراسر گیتی و به ویژه زادگاه خودش محقق بشه.

 


به خُشنودی اَهورامَزدا

هفتم آبان سال ١١٩٩ ايرانی برابر با ٥٣٩ پيش از زايش (ميلاد) يا ٢٥٤٧ سال پيش ، كوروش بزرگ پس از گشودن دروازه‌ی شهر بابل، اندر آن شهر بزرگ و باشكوه و بسيار كهن شد.

مردم بابل گمان می‌كردند كه اكنون با چپاول، كشتار و دست درازی به جان و دارايی و زنانشان روبرو خواهند شد و سپس فرمانروايی زورگو و ستم گر بر آنان شهرياری خواهد كرد ولی كوروش بزرگ و سربازانش نه تنها چنين نكردند ونكه (بلكه) او فرمان آزادی و برابری داد. فرمانی كه در سال ١٩٧١ زايشی (ميلادی) از سوی سازمان پاترمان هم‌پيمان (سازمان ملل متحد) همچون نخستين بيله‌ی (منشور) آزادی مردم در جهان شناخته شد.


نكته‌های برجسته‌ی بیله ی كورش بزرگ:

آزادی همه‌ی زندانيان يهودی و آزادی كيش و باور در امپراتوری او.

آزادی همه‌ی برده‌ها. كورش بزرگ هرگز در جنگ‌های خود برده يا دستگير جنگی نمی‌گرفت.

برابری برای همه از هر نژاد و تيره و گُن (جنس) در همه‌ی زمينه‌های چپيره‌ای (اجتماعی) در امپراتوری او.

كورش بزرگ، کشورهای شکست خورده را وادار به فرمان برداری نمی کرد و آنان می توانستند فرمانروای خود را خود برگزینند، كه نام آن گستره ساتراپ (ايالت) بود. ساتراپ‌های امپراتوری ايران همان آزادی گزينشی را دارا بودند كه امروزه در ايالات متحده آمريكا می‌بينيم.

 

و چنين گفت آن ابَر مرد كارنامه‌ی (تاريخ) جهان:

فرمان دادم تا كالبدم را بدون تاپوت (تابوت) و موميايی به خاك بسپارند، تا پاره های تنم خاك ايران را درست كند.

روانش شاد.

رمضان


خيمه برچيده شب سرد، خروسان گفتند               سحر دهكده گل كرد، خروسان گفتند

اي جماعت نه اگر بيش، كمي عار كنيد                  كي شما روزه گرفتيد كه افطار كنيد

        سرفرازي نه متاعي است كه ارزان برسد               سحر آن نيست كه با بانگ خروسان برسد

       سحر آن است كه بيدار شود اقيانوس                     سحر آن است كه خورشيد بگويد نه خرو

الغرض بيشتر از مائده مهمان ديديم                         رمه آنقدر نديديم كه چوپان ديديم

شادمان چه نمازند؟ وضو باطل بود                          آب اين جوی همان از ده بالا گل بود

آسيا بود، ولي راه عمل را گم كرد                            آرد را چرخ زد و چرخ زد و گندم كرد

از درختي كه چنين است، نچيدن بهتر                     از چنين راه، به منزل نرسيدن بهتر

    ظاهراً مرده كه پوسيد كفن مي‌آيد                          نوح اين قوم پس از غرق شدن مي‌آيد

     هر كه با عذر و بهانه است، خداحافظ او                  هر كه پابسته خانه است، خداحافظ او

      دل مبنديد كه صد فتنه در اين پنهان است                اين همان قصه اسلام ابوسفيان است

             كفر كفر است اگر مسجد اگر قرآن است                  خصم خصم است اگر بوذر اگر سلمان است

               پاي اين طايفه جز در پي شيطان فلج است             قبله كج نيست، نمازي كه نخواندند كج است

    محو فرعون مشو، نيل شدن آسان است                سنگ پيدا كن ابابيل شدن آسان است

    هر كه با عذر و بهانه است، بهل تا برود                    هر كه پا بسته خانه است، بهل تا برود

(محمد کاظم کاظمی)

ماه رمضون هم به پایان رسید.

تا حالا رمضونی به این بی برگ وباری نداشتم، دلایلش بمونه.

ماه قشنگی بود ولی با همه ی قشنگی هاش، تو نگاه اونا که تیز بین تر بودن و دقیق تر یه چیزی کم داشت؛

یه چیزی که همیشه با این ماه همراه بود، یه صدای آشنا و نازنین، یه صدای روح انگیز و معنوی،
آره داره واضح تر میشه،

ربنا ...ربنا لاتزغ قلوبنا... بعداذ هدیتنا ...وهب لنامن لدنک رحمه...انک انت الوهاب

نوای آشنای استاد که امسال از صدا وسیمای ملی(!) به گوش کسی نرسید.

استاد محمدرضا شجریان همیشه لحظه های افطار مهمون سفره هامون بود تا وقتی که پارسال همنوا با بسیاری از مردم توی تظاهرات دیده شد و مورد خشم ضرغامی قرار گرفت تادر نامه هایی که رد وبدل شد هر چی دلش خواست به استاد بگه، غافل از اینکه روزی باید پاسخگوی رفتار زشتش باشه،

خیلی بعید میدونم که از میون استاد و ضرغامی، مردم طرف ضرغامی رو بگیرن.

نفرین به اون لحظه که سیاست علایق مذهبی مردم رو زیر پوسته ی تنگ خودش جا میده و نفرین به اونی که با سیاست بازیش اعتقادات مذهبی مردم رو به بازی میگیره.

به هر روی به یادگار موندن صدای جاودان استاد نزد ما، نیازی به حمایت و تایید حضرات نداره. برای این چهره ی همیشه سبز و همیشه جاوید ایران آرزوی سرافرازی و سلامتی داریم.

چاهی 1

در حال برگشت از دانشگاه بود­­­­م، به قصد مترو رفتم ولی در عین ناباوری اتوبوس به اونجا نرفت. انگار مسیرها عوض شده، سر از آزادی در آوردم، باز هم آزادی.

اومدم تو کوچه ­­ی نفرین شده، جلوی اون ساختمون نفرین شده، همین جور قدم میزدم ویادآوری می کردم. همه چی مثل برق وباد از جلوی چشمام می ­گذشت. عادی نمی گذشت، با سیل اشک می گذشت. اون سیل غم تنها با سیل اشک رفتنیه.

اومدم سمت خیابون، جلوی پایگاه یه "یاکریم" نشسته بود. هرگاه می بینمشون یاد ادی می افتم، به اینا می گفت چاهی. کفتر چاهی. چند باری بینمون سوء تفاهم شد چون ما بهشون یاکریم میگیم یا به رسم زندگی که تو مشهد داشتیم "سوتله".



برای من چاهی نمادیست ازعشق ادی. گذشته از چند تا داستان مشترک میون من و ادی و چاهی­ها، بیشتر به شوند (دلیل) نامه ­ی عاشقانه ای که ادی نوشته بود. نامه ای برای چاهی رنجیده خاطر، نامه ای برای یارکه هیچگاه یارای یاری نداشت. اون نامه هنوز پیش منه. نامه ای که فقط من خوندم و اونکه محرم راز شد ولی هیچگاه نفهمیدم که آیا توانا به درک این رازهم شد یا نه !

دل نوشته ­ی جانسوزی که تو شرایط خاص و با خالصانه ترین احساساتش نوشت. دل نوشته ای که هربار خوندمش بیش ازپیش دلم سوخت واشک ریختم. عاشقانه ترین نامه ای که تا به حال خونده ام، هرچند بیشتر به یک مرثیه میمونه. مرثیه ­ی چاهی...

همه ی این افکار با یه نیگا به چاهی از ذهنم گذشت، نباید بی تفاوت باشم، شاید این همون معشوقه ­ی ادی باشه.

با یه حرکت به سمتش خیز برداشتم و پروندمش. برو چاهی، برو اینجا نشین! برو تو بیگناهی! برو که اینجا پاسخ بیگناهی گلوله است !!! دور شو از این جایگاه نامرد پرور چاهی ستیز.

منم رفتم ولی میدونستم که باز برمی­گردم. منم میخوام یه چاهی باشم. میگن کفتر چاهی هرجا که بره بازم جاش ته چاهه. منم هرجا برم باز به اینجا برمی گردم.

روز قدس


هیچگاه پارسال همچین روزی رو فراموش نمی کنم. خطیب جمعه هاشمی بود و فضای خاصی حاکم. موتورو آتیش کردم و راهی شدم. میدون توحید موتور خراب شد ومجبور شدم پیاده برم که همین مساله باعث شد صحنه هایی ببینم که تا آخر عمرم فراموش نمی کنم. موتور سوارهای بسیاری با باتوم و تسمه و زنجیر توی پیاده روها گاز میدادن وسلاح های سردشون رو تو هوا می چرخوندن. یاد صحنه هایی ازفیلم "روز واقعه" افتادم که غارتگرای یزیدی چطور جلوی زن ها و بچه ها شمشیر می گردوندن و اونا رو می ترسوندن.

شرم دارم از اینکه بگم بسیجی بودن ولی خوب مطمئنا از نیروی انتظامی هم نبودن چونکه مامورین انتظامی با فرم مشخص گوشه های پیاده رو ایستاده بودن و تنها کاری که از دستشون برمی اومد این بود که میون مردم بی پناه و اون ... (لعنت برشیطون!) ، اون نیروها بایستند ومانع کتک خوردن مردم بشن. البته معلوم بود که ترس خودشون هم کمتر از مردم عادی نیست!

نیروهای خداجو همچنان در پیاده رو وخیابون بالا وپایین می رفتن و اگه جوونی بود که غرور ایرونیش اجازه نمی داد که با ترس از جلوشون فرار کنه با همون سلاح ها، خودش رو گرم و غرورش رو سرد می کردن. ناگهان یکیشون به دنبال پسر جوونی وارد یه مغازه و بهش حمله ور شد، باز هم شیرزنان جلو اومدن تا نجاتش بدن ولی اون جماعت که برای کسی احترامی قایل نبودن؛ بالاخره پس از اینکه حسابی از جوونک با لگد پذیرایی کرد ومطمئن شد که دیگه عقده ای تو دلش باقی نمونده، با افتخار اون میدون مبارزه ی برابر رو ترک کرد و به جمع مشوقینش پیوست.

تو اون وضعیت حال به هم زن راهمو به سمت دانشگاه ادامه دادم. باورم نمی شد، به اون زودی همه ی ورودی ها رو بسته بودن، راهی به داخل نبود. خیلی از نمازگزارها سجاده به دست پشت در مونده بودن واز اینکه راهشون نمی دادن داشت خونشون به جوش می اومد. پیرزنی که به سختی راه می رفت گفت: هی میگن خامنه ای، خامنه ای. خامنه ای نذاشت ما نمازمونو بخونیم! همین جور غرولند کنان به راهش ادامه داد و رفت.

تا پایان نماز همونجا موندم وشاهد درگیری های جسته وگریخته ای بودم که درمی گرفت ولی در کل فضا دست دولتی ها بود و موتورسوارها همچنان جولان میدادن.

پس از پایان نماز جمعیتی ازسبزها به سمت بلوار کشاورز حرکت کردن وشعار "محمود خائن آواره گردی" سر میدادن. کمی جلوتر از من مردی با قیافه ی خبرنگاری بود که توجهم رو جلب کرد، دقیق شدم و فهمیدم درحالیکه تلاش میکرد موبایلش تو چشم نزنه، دستش روجلودهنش گرفته و در حال گفتگو ست. کمی بهش نزدیک شدم واین جملات رو شنیدم: الوحاجی گوش کن، یه جماعت دارن از شونزده آذر میان بالا، بگو بچه ها بیان.

یه بار دیگه احساس کردم حالم به هم خورد. دلم می خواست همونجا لوش بدم تا همه بریزن سرش و یه درس درست وحسابی بهش بدن ولی با همه ی عصبانیتم جلوی خودمو گرفتم. کار جوونمردونه ای نبود. زود خودمو به چهارراه رسوندم وچند لحظه بعد طبق معمول گروه فشار از راه رسید ومثل همیشه برای اثبات نامش هیچی کم نذاشت. همه فرار کردن توی پارک. یه جوون که صورتشو با دستمال سبز پوشونده بود غافل از همه جا گیر یه مامور ارشد نیروی انتظامی افتاد، یارو فورا دستمال جوونک روکشید و تموم حرصشو در قالب گازاشک آور با تمام وجود تو چشم های پسر خالی کرد. پسر بیچاره تلاش کرد فرار کنه ولی دیگه جایی رو نمی دید، داشت می خورد تو دار ودرخت ها و گیرمی کرد به زنجیرهای پارک. رفتیم و به دادش رسیدیم و تلاش کردیم با دود سیگار آرومش کنیم که متوجه داد و بیداد مادری شدیم که دخترش به همین درد گرفتار شده بود ونیاز به کمک داشت، تا به اون رسیدگی کردیم دیگه پسرک رو ندیدم درحالیکه دستمالش پیش من جامونده بود. هرچی گشتم نبود، برده بودنش.

 کم کم همه پراکنده شدن ومنم رفتم سراغ موتور. به سختی خودمو رسوندم به یه تعمیرگاه.
تعمیرکار نیمه ی دستمال رو که از جیبم بیرون بود دید وپرسید: این چیه؟

نخواستم داستان تعریف کنم. گفتم به کارم میومد از زمین برداشتم. گفت بنداز دور بابا ! یا بذارش تو جیبت، اینا که این چیزا حالیشون نیست، کافیه ببیننش، همینو بهونه میکنن میریزن سرت!

راست می گفت بیچاره، حرفش ازسر دلسوزی بود. یاد طعنه ای افتادم که به پرچم ایران می زدن. تو دوره ای که هرکسی به یه رنگی در میاد، بیچاره رنگ سبز.

شیوا



شیوا نظر آهاری از فعالان کمیته مدافعان حقوق بشر در ایرانه که فعالیت ­های زیادی در زمینه ­ی حقوق زنان در ایران انجام داده والان به اتهام همکاری با سازمان مجاهدین خلق براش حکم محارب صادر شده.

یکی یه جایی گفته بود : اگه خواستی درباره ­ی یه جامعه قضاوت کنی به دو چیز خوب توجه کن . ۱- زنان اون کشور ۲- رسانه ها ی اون کشور .

وحی منزل نیست ولی بیراه هم نگفته، مگه نه اینکه زنان ما آینده سازان واقعی ما هستند چون مادران ما هستند. به نظر شما وقتش نرسیده که پامونو از ارزش گذاری ­های کلامی فراتر بذاریم و در عمل نشون بدیم که چقدر برای یه زن ارزش قائلیم؟

هنوز زمان چندانی از بلوای حکم سنگسار "سکینه محمدی آشتیانی" نگذشته که همچین حکمی باز انگشت اتهام نقض حقوق بشر رو به سمت ایران نشونه میره. جایگاه ما تو دنیا کجاست؟

ما شاید شیوا رو درست نشناسیم ولی هممون میدونیم حکم محارب یعنی چی؟

یعنی به تشخیص ما تو دشمن خدایی و حکمت اعدامه. یعنی اگه تو بمیری برای خدا بهتره.

شیوای عزیز مطمئن باش میلیون­ها میلیون ایرانی هرلحظه درآرزوی خبری نویدبخش برای تو و خونواده ­ی نگرانت هستن. ما برات دعا می کنیم.

شبهه1

یه روز واقعیتی وجود داشت به نام ادی.

با همه ­ی خوبی­هاش و با اندک بدی­هاش، با همه ­ی برتری ­هاش و کاستی­ هاش. با همه ­ی آسون گیری ها و سخت گیری ­هاش، با همه ­ی سادگی ­ها و پیچیدگی ­هاش، ولی واقعیتی بود وحقیقتی. حقیقتی که اگه جایی کسی درباره اش خطایی میکرد خودش به روشنگری می پرداخت، نه صرفا به شوند (خاطر) خودش، بیشتر برای اینکه باور داشت که حیاتی ترین نیاز یک هازمان (جامعه) و هموندان (اعضا) اون آگاهی واطلاعات درسته.

خوب یادمه چقدر برای روشن سازی افکار دوستانش نسبت به واقعیت ­های هازمان می­کوشید تا شاید کنار هم وبا هم بتونیم ازمیون این فضای غبارآلود و اونهمه گپ وگفت، سره رو از ناسره باز شناسیم و راهی به درستی بجوییم.

ما دنبال حقیقت بودیم ... تا اون روز اهریمنی فرا رسید و بزرگترین حقیقت که وجود خود ادی بود در هاله ای از ابهام (و نه نور!) فرو رفت. شوربختانه ماهم اونقدر گیج بودیم که تنها تونستیم مقدمات مراسم کفن و دفن رو فراهم کنیم و پس از اون هم تا مدتها تو شوک بودیم.

توی همین مدت بود که سیل شبهات نسبت به "ناصر امیرنژاد" روونه شد. اینکه کی بوده و چطور کشته یا شهید شده؟ آیا دانشجو بوده یا نه؟ آیا پشتیبان موسوی بوده یا نه؟ آیا جنازه­ اش رو به خونواده ­اش تحویل دادن یا نه؟ آیا خونواده ­اش از موسوی و کروبی شکایت کردن یا نه؟ آیا ...؟ آیا...؟ آیا...؟ وهزاران آیا و اما و اگر دیگه.

همه ­ی اینا پرسش ­هایی بود که خیلی ­ها با ربط و بی ربط، از سر دوستی یا دشمنی تو سایت ­ها و وبلاگ ­هاشون درباره­ اش نظر میدادن و نظر می خواستن. همه جا پربود از شایعات غلط و هنوز هم برای بسیاری حقیقت داستان روشن نشده.

تلاش میکنم تو یه مجموعه نوشتار تا جای ممکن به این پرسش ­ها پاسخ بدم،میدونم که خیلی دیرشده ولی ماهی رو هرگاه از آب بگیری تازه است، کاریه که دیر یا زود باید انجام بشه.

شاید این نوشتار کمکی باشه برای زدودن گرد وغبار از چهره ­ی این داستان، شاید درسی باشه برای کسانی که هر شایعه ای رو زود باور میکنن، شاید یه یادآوری باشه برای دروغ پردازان که ماه همیشه پشت ابر نمی­مونه.

وبا آرزوی اینکه فروهر پاک برادرم ادی از من خرسند باشه.

سنگ یادبود

ازهمون پارسال تو فکرش بودم. چند ماهی که گذشت وکمی حواسمون سر جاش اومد، وقتی که دیگه کم کم داشت باورمون میشد ادی کنار ما نخواهد بود، وقتی که دیگه دلم برای سقلمه ­هاش تنگ شده بود، وقتی که دیگه روی شونه زدنهاشوحس نکردم، وقتی که دیگه... وقتی که دیگه... وقتی که دیگه...

هیچ کاری از ما ساخته نیست جززنده نگه داشتن یادش. باخودم پیمان بستم سنگ نوشته ­ای به یادش روی دنا نصب کنم ولی پارسال دیگه دیرشده بود وپاییز ازراه رسیده بود. یاسوج تودل کوهستانه وطبیعت وحشی دنا همه رو برحذرمیداره ازاینکه بی ­هوا و راه­ بلد پا درونش بذارن.

ناچار شدم که یکسال شکیبایی کنم تا بازتابستون بشه وهوا برای صعود مناسب. یاد راهنمایی ­های ادی افتادم درمورد دنا. گوشزد کردن خطراتش درکنار یاد­آوری زیبایی ­های یگانه اش. قرار بود با هم بریم، قراربودهمسفرعشایربشیم، باهاشون کوچ کنیم، چادربزنیم، "چای تشی" بنوشیم(چای روی هیزم) و ازگوسفندها شیربدوشیم... ولی نشد، فقط یک کلمه، "نشد" یا دوکلمه، "دیر شد".

حالا باید تنها این راهو برم. سنگ آماده بود، لوازمی که برای­ کوهنوردی کم داشتم از دوستان تهیه کردم ورفتم یاسوج.

ساعت 5 صبح رسیدم،خیلی زود بود،دلم نمی ­خواست کسی روازخواب بیدارکنم. از اتوبوس پیاده شدم و توسکوت وتاریکی رفتم سرمزار.

نماز روهمونجا بالا سر ادی خوندم. نماز قشنگی بود. کوتاه مثل نمازهای نیمه شب ادی. گاهی از خواب بلند میشد، وضومی­گرفت و به نماز می ­ایستاد. نمیدونم حکمتش چی بود! چندان شباهتی به نمازشب ­های زاهدانه نداشت ولی خیلی باشکوه جلوه میکرد. من زیر چشمی نگاهش میکردم، شاید اگه میدونست می­بینمش خجالت می کشید. اصلا اهل تظاهرنبود وهیچگاه جلوی کسی هم جانمازآب نکشید، حاضرنبود برای پیشبرد اهدافش ازمذهب مایه بذاره ولی قسم می­خورم به معنای واقعی کلمه "مذهبی" بود، بی ظاهری مذهبی. اون پایبندی که به اخلاق داشت توهیچکس نه دیدم ونه می­بینم­.

حیف اونی که باید می­فهمید ... نفهمید.

یاد نمازهاش دلمو آتیش میزنه، با اون همه صفا وصداقت واقعا حقش این بود!؟

زیرانداز رو کنارمزار پهن کردم و درازکشیدم، به یاد اون روزهایی که کنارهم خستگی درمیکردیم. هواخیلی دلچسب بود. نسبت به شهر توارتفاع بودم، میون کوه و جنگل های کوهی.

تنها به یک نیت اومده بودم. رفتن به دنا ونصب یادواره ولی شرایط مهیا نشد. نگران خونواده اش شدم. مبادا این کارمن برای اونا دردسری ایجاد کنه. خوب یادمه که حتی یه مراسم سالگردهم براش نگرفتن، کاملا مطمئنم که به ­خاطر شرایط سیاسی اینجورشد وگرنه مگه ممکنه یه خونواده برای جیگرگوشه­ اش مراسم سوگواری سالانه برگزارنکنه.

وقتی میدونم اینقدرتحت فشارن که حتی مراسم سالگرد روخیلی خصوصی وپس از 18 تیر میگیرن! البته که هرحرکت دیگه ای هم می­تونه برای این خونواده­ ی داغدارمایه ­ی دردسر بشه. میدونم که تواین یکسال خیلی آزاردیدن پس نباید بیش ازاین ناراحتشون کرد.

یه باردیگه رفتم سرمزار و روشو برداشتم. " بسم رب الشهدا والصدیقین. تربت پاک مهندس هوا فضا ومبتکر جوان، بسیجی شهید... "دیگه رغبت نکردم بخونم .

یه پارچه سبز برداشتم وانداختم روش.

سبز بودی ... سبز باش.

سنگمو برداشتم وبا آه وحسرت راهی دیارخودم شدم. اشکال نداره، میبرمش چکاد (قله) هزار واونجا نصبش میکنم وسنگ ­های دیگه ای روی چکادهای دیگه. توچال، دماوند، سهند وسبلان و به یاری خدا حتی چکادهای فرامرزی.

دلم میخواد ندای مظلومیت فرزند دنا رو به گوش همه برسونم.همه باید بدونن که ادی بیگناه کشته شد.