یه روز واقعیتی وجود داشت به نام ادی.

با همه ­ی خوبی­هاش و با اندک بدی­هاش، با همه ­ی برتری ­هاش و کاستی­ هاش. با همه ­ی آسون گیری ها و سخت گیری ­هاش، با همه ­ی سادگی ­ها و پیچیدگی ­هاش، ولی واقعیتی بود وحقیقتی. حقیقتی که اگه جایی کسی درباره اش خطایی میکرد خودش به روشنگری می پرداخت، نه صرفا به شوند (خاطر) خودش، بیشتر برای اینکه باور داشت که حیاتی ترین نیاز یک هازمان (جامعه) و هموندان (اعضا) اون آگاهی واطلاعات درسته.

خوب یادمه چقدر برای روشن سازی افکار دوستانش نسبت به واقعیت ­های هازمان می­کوشید تا شاید کنار هم وبا هم بتونیم ازمیون این فضای غبارآلود و اونهمه گپ وگفت، سره رو از ناسره باز شناسیم و راهی به درستی بجوییم.

ما دنبال حقیقت بودیم ... تا اون روز اهریمنی فرا رسید و بزرگترین حقیقت که وجود خود ادی بود در هاله ای از ابهام (و نه نور!) فرو رفت. شوربختانه ماهم اونقدر گیج بودیم که تنها تونستیم مقدمات مراسم کفن و دفن رو فراهم کنیم و پس از اون هم تا مدتها تو شوک بودیم.

توی همین مدت بود که سیل شبهات نسبت به "ناصر امیرنژاد" روونه شد. اینکه کی بوده و چطور کشته یا شهید شده؟ آیا دانشجو بوده یا نه؟ آیا پشتیبان موسوی بوده یا نه؟ آیا جنازه­ اش رو به خونواده ­اش تحویل دادن یا نه؟ آیا خونواده ­اش از موسوی و کروبی شکایت کردن یا نه؟ آیا ...؟ آیا...؟ آیا...؟ وهزاران آیا و اما و اگر دیگه.

همه ­ی اینا پرسش ­هایی بود که خیلی ­ها با ربط و بی ربط، از سر دوستی یا دشمنی تو سایت ­ها و وبلاگ ­هاشون درباره­ اش نظر میدادن و نظر می خواستن. همه جا پربود از شایعات غلط و هنوز هم برای بسیاری حقیقت داستان روشن نشده.

تلاش میکنم تو یه مجموعه نوشتار تا جای ممکن به این پرسش ­ها پاسخ بدم،میدونم که خیلی دیرشده ولی ماهی رو هرگاه از آب بگیری تازه است، کاریه که دیر یا زود باید انجام بشه.

شاید این نوشتار کمکی باشه برای زدودن گرد وغبار از چهره ­ی این داستان، شاید درسی باشه برای کسانی که هر شایعه ای رو زود باور میکنن، شاید یه یادآوری باشه برای دروغ پردازان که ماه همیشه پشت ابر نمی­مونه.

وبا آرزوی اینکه فروهر پاک برادرم ادی از من خرسند باشه.