چهارشنبه ۲۶/۳: قرار بود روز پنج شنبه 27 خرداد تو یاسوج مراسم سالگرد برگزار بشه. همه ی کارهامو انجام داده بودم و سنگ نوشته ای به یاد "ادی" با حکاکی عکسش روی اون آماده کرده بودم تا با خودم ببرم. اگه خدا بخواد این سنگ یادبودرو روی دنا نصب خواهیم کرد. ناگهان طی یه خبر فوری و مبهوت کننده از خونواده ی "ادی" مطلع شدم که مراسم لغو شده! علت رو که جویا شدم فهمیدم به خاطر هماهنگی با بنیاد شهید این اتفاق افتاده و قراره این مراسم با یکی دو هفته تاخیر برگزار بشه. حسابی شوکه شدم، نمیدونستم باید چیکار کنم. آخه مگه میشه سالگرد بشه و مراسم نشه؟! هفته ی پیش هم که دانشگاه اجازه ی مراسم به ما نداد. باشه پس بهترین کار اینه که برم تهران و مراسم مورد نظر دوستان رو پیگیری کنیم بایدمراسمی می بود. پنجشنبه ۲۷/۳: صبح از کرمان به راه افتادم و شب تهران بودم. در طول راه طی هماهنگی با بچه ها برای انتخاب مکان مراسم چند نقطه در نظر گرفته شد و دوستان زحمت کشیدن و هماهنگی های اولیه رو انجام دادن. دستشون درد نکنه. توی راه، مسجدالرسول هم به ذهنم رسید و شب که رسیدم یه راست به اونجا سر زدم. نماز تموم شده بودو دست اندرکاران مسجد رفته بودن، بنابراین باید باید فردا می اومدم.
آدینه ۲۸/۳:
پس از صبحانه به راه افتادم و رفتم مسجدالرسول. در مورد چگونگی برگزاری مراسم و خدمات قابل ارایه صحبت کردم. فضای مسجد مناسب بود و امکانات، به قول ما ردیف. برای شنبه پسین (عصر) رزرو کردم تا خبرشو بدم و رفتم دنبال چند جای دیگه.
یکی دو تا امامزاده درنظرم بود. پس از سرکشی متوجه شدم نمی تونن فضای مناسبی برای جمع دانشجویی ما باشن و از اونجا که مایل بودم مراسم تا حد امکان بی عیب و نقص باشه و در خور شان و عظمت روح "ادی" ،تصمیم بر این شد که همون مسجدالرسول به عنوان مکان برگزاری مراسم قطعی بشه ولی با توجه به اینکه هیچ اطلاع رسانی مناسبی نداشتیم قرار بر برگزاری در تاریخ 31 خرداد شد، تا همه ی دوستان با خبر بشن.
کار اطلاع رسانی حتی المقدور به صورت شفاهی و پیامکی از جمع خود مون آغاز شد که تا جای ممکن حساسیتی ایجاد نشه.
شنبه ۲۹/۳:
یه نشست هماهنگی با دوستان داشتیم و تقسیم وظایف کردیم. عده ای دنبال ظروف مورد نیاز، عده ای برای آگاهی رسانی، عده ای تدارک نیازمندی های مجلس. پوستر و تراکت هایی هم برای پخش بین بچه ها آماده شد ولی بعید میدونستیم دانشگاه اجازه ی زدن پوستر به ما بده. برخی دوستان(!) ارزش و احترامی برای مسایل عاطفی هم قایل نیستن، انگار که با همه چیز غریبه ان، انگار که دلشون از سنگه، انگار نه آدم که آدم آهنی هستن.
معرفت در گرانی است به هرکس ندهند
پرطاووس قشنگ است به کرکس ندهند
یکشنبه 3۰/3:
خیلی از دوستان هشدارهایی دادن مبنی بر احتمال پیگیری، هم از داخل دانشگاه و هم بیرون. تلاش کردیم تا جای ممکن از ایجاد فضای سیاسی جلوگیری کنیم و انصافاً هم موفق بودیم.
هرچند جلوی پخش خبر رو نمیشه گرفت. دوست نداشتیم هرکس وناکسی مطلع بشه.
نه شرقی، نه غربی!
احتمال سو استفاده از چند طرف بود. نه دوست داشتیم "ادی" پیرهن عثمان بشه برای کسی و نه یه آشوبگر بی اندیشه معرفی بشه برای کسان دیگه ای.
"ادی" آرمان اندیش آگاهی بود که تشریحش خیلی سخته".
دوشنبه 3۱/3:
واپسین کارها. دعوت از اساتید و کارکنان دانشگاه.
بسیاری بسیار خوب و مودبانه و محترمانه برخورد کردن و عده ای ... گاهی آدم نمیدونه واقعا چی می تونه بگه! گاهی آدم بهتره هیچی نگه.
خبر رسید حراست دانشگاه دوره افتاده برای صحبت با دعوت شدگان و به نوعی زهر چشم گرفتن که مبادا از سوی دانشگاه کسی شرکت کنه!
بابا ایول مرام. راستی اصلاً "ادی" دانشجوی اینجا بود؟ اصلاً "ادی" با این آدمها رفت و آمد داشت؟
خوب لابد نه بوده و نه داشته که اینجور رفتار میکنن دیگه.یه پیام ویژه از سوی خونواده ی "ادی" برای شخص اول دانشگاه دارم که اگه قسمت بشه و ببینمش حتما بهش میگم. شاید اثری هم نداشته باشه، شایدم جز شر چیزی ازش در نیاد ولی گفتنی رو باید گفت. هرچی بی ترس تر، مردونه تر. مگه چقدر قراره عمر کنیم. یاد گفته ی "ادی" افتادم : "امین زندگی میگذره، سخت یا راحت. مهم اینه که میگذره ولی خوش به حال اونی که وجدانش رو و غرورش رو تو این گذران از دست نده". سوگند میخورم "ادی"، تمام تلاشمو برای حفظ این دوتا کنم تا روزی که اومدم پیشت شرمنده ات نباشم. همچون تو باشم که چه زیبا این دو رو حفظ کردی. حلواها تهیه شد. خرما، میوه، تاج گل، شربت وهرچی که احساس نیاز میشد. دست بچه ها درد نکنه، خیلی زحمت کشیدن، آقایی کردن و البته خانمی. مراسم سرساعت 16 آغازید ودوستان یکی پس از دیگری تشریف فرما شدن. خیلی خرسند شدیم از دیدن دوستانی که سال گذشته (حالا به هردلیل) تو مراسم پرسه (ختم) نیومده بودن. به گرمی پذیرای همه ی کسانی بودیم که اومدن هرچند که اطلاعاتی هم بوده باشن! (که بودن) . افراد مشکوکی که صرفا برای آمارگیری وتهیه ی سیاهه ( لیست) ازشرکت کنندگان اونجا بودن. پس از مدتها بسیاری دیدارها تازه شد. دوستانی که به سختی ممکن بود دور هم جمع بشن به احترام "ادی" باز کنار هم گرد اومدن، مساله ای که "ادی" خیلی روش تمرکز داشت. تمام تلاشمونو کردیم که این گردهمایی با آرامش هرچه بیشتربرگزار بشه وخوشبختانه هیچگونه فضای سیاسی هم پدید نیومد، جزاینکه رفتارهای مشکوکی از سوی برخی افراد مشکوک دیده شدکه ازسوی دوستان کنترل شد. قرآن،مداحی وسخنرانی. ترجیح دادیم مداح وسخنران ازمسجد باشه تا حرف وحدیثی پیش نیاد. دوستان ابتدا علت فوت رو تصادف اعلام کردن، بازهم برای اینکه حساسیتی ایجاد نشه ولی در پایان مساله مطرح شد. مراسم درفضایی کاملا سالم وبیدردسر برگزار شد، همه ی دوستان به احترام "ادی" از پدید آوردن جو ناسالم پرهیزکرده بودن، چراکه به همه تفهیم شده بود که تنها نیت ما زنده شدن یاد "ادی" است واینکه هنوز تو دل ماست وگذشت زمان اونو ازیاد ما نمیبره.
باید تشکر کنم از همه، از آقا و خانم اطلاعاتی(با اون سوتی بزرگش درذکرلفظ شهید برای ورود، درحالیکه ما خودمون هیچ کجا این لفظو به کارنبرده بودیم )، از تراکت پخش کن آمارگیر، از مادر و دختر قدم زن (که برای تابلو شدن هیچی کم نذاشتن)، از سربازی که نام فوتی رو پرسید و جلوی چشم ما پشت بی سیم اعلام کرد، از آقای بی سیم به کمر ودوستانش ( که البته با توجه به مراسم عادی ما باید بگم زحمت بیخود کشیدن.)
ولی واقعا سپاسگزاری میکنم از همه دوستانی که در کمال فروتنی قدم رنجه کردن و همه ی کادر اجرایی که سنگ تموم گذاشتن.
یه تشکر ویژه ی ویژه ی ویژه از دخترهای گل هوافضا و همراهانشون که جدا مارو مرام کش کردن، تا همیشه مدیونشونم. بانوان گرامی که نه بانوکه به عقیده ی من "سلطان بانو" بودن و نه زن که به گمونم "شیرزن" بودن و هیچ مهری رو از ما دریغ نکردن. تو شرایطی که خیلی از پسرها به رسم روزگار و از سر عافیت طلبی حاضر به حضور نشدن، این حرکت دخترها شجاعانه و قابل ستایش بود. بعضی ها خجالت بکشن!
خداییش اگه من دختر بودم (البته خدای نکرده!) حتما دست همشونو می بوسیدم. دوستان سپاس.
این نوشته ی فوری جهت اینه که واقعیت مراسم دیروز گزارش بشه تا میزان شایعات اینترنتی به حداقل برسه.
مراسم به خوبی و در کمال آرامش برگزار شد.