سنگ یادبود

ازهمون پارسال تو فکرش بودم. چند ماهی که گذشت وکمی حواسمون سر جاش اومد، وقتی که دیگه کم کم داشت باورمون میشد ادی کنار ما نخواهد بود، وقتی که دیگه دلم برای سقلمه ­هاش تنگ شده بود، وقتی که دیگه روی شونه زدنهاشوحس نکردم، وقتی که دیگه... وقتی که دیگه... وقتی که دیگه...

هیچ کاری از ما ساخته نیست جززنده نگه داشتن یادش. باخودم پیمان بستم سنگ نوشته ­ای به یادش روی دنا نصب کنم ولی پارسال دیگه دیرشده بود وپاییز ازراه رسیده بود. یاسوج تودل کوهستانه وطبیعت وحشی دنا همه رو برحذرمیداره ازاینکه بی ­هوا و راه­ بلد پا درونش بذارن.

ناچار شدم که یکسال شکیبایی کنم تا بازتابستون بشه وهوا برای صعود مناسب. یاد راهنمایی ­های ادی افتادم درمورد دنا. گوشزد کردن خطراتش درکنار یاد­آوری زیبایی ­های یگانه اش. قرار بود با هم بریم، قراربودهمسفرعشایربشیم، باهاشون کوچ کنیم، چادربزنیم، "چای تشی" بنوشیم(چای روی هیزم) و ازگوسفندها شیربدوشیم... ولی نشد، فقط یک کلمه، "نشد" یا دوکلمه، "دیر شد".

حالا باید تنها این راهو برم. سنگ آماده بود، لوازمی که برای­ کوهنوردی کم داشتم از دوستان تهیه کردم ورفتم یاسوج.

ساعت 5 صبح رسیدم،خیلی زود بود،دلم نمی ­خواست کسی روازخواب بیدارکنم. از اتوبوس پیاده شدم و توسکوت وتاریکی رفتم سرمزار.

نماز روهمونجا بالا سر ادی خوندم. نماز قشنگی بود. کوتاه مثل نمازهای نیمه شب ادی. گاهی از خواب بلند میشد، وضومی­گرفت و به نماز می ­ایستاد. نمیدونم حکمتش چی بود! چندان شباهتی به نمازشب ­های زاهدانه نداشت ولی خیلی باشکوه جلوه میکرد. من زیر چشمی نگاهش میکردم، شاید اگه میدونست می­بینمش خجالت می کشید. اصلا اهل تظاهرنبود وهیچگاه جلوی کسی هم جانمازآب نکشید، حاضرنبود برای پیشبرد اهدافش ازمذهب مایه بذاره ولی قسم می­خورم به معنای واقعی کلمه "مذهبی" بود، بی ظاهری مذهبی. اون پایبندی که به اخلاق داشت توهیچکس نه دیدم ونه می­بینم­.

حیف اونی که باید می­فهمید ... نفهمید.

یاد نمازهاش دلمو آتیش میزنه، با اون همه صفا وصداقت واقعا حقش این بود!؟

زیرانداز رو کنارمزار پهن کردم و درازکشیدم، به یاد اون روزهایی که کنارهم خستگی درمیکردیم. هواخیلی دلچسب بود. نسبت به شهر توارتفاع بودم، میون کوه و جنگل های کوهی.

تنها به یک نیت اومده بودم. رفتن به دنا ونصب یادواره ولی شرایط مهیا نشد. نگران خونواده اش شدم. مبادا این کارمن برای اونا دردسری ایجاد کنه. خوب یادمه که حتی یه مراسم سالگردهم براش نگرفتن، کاملا مطمئنم که به ­خاطر شرایط سیاسی اینجورشد وگرنه مگه ممکنه یه خونواده برای جیگرگوشه­ اش مراسم سوگواری سالانه برگزارنکنه.

وقتی میدونم اینقدرتحت فشارن که حتی مراسم سالگرد روخیلی خصوصی وپس از 18 تیر میگیرن! البته که هرحرکت دیگه ای هم می­تونه برای این خونواده­ ی داغدارمایه ­ی دردسر بشه. میدونم که تواین یکسال خیلی آزاردیدن پس نباید بیش ازاین ناراحتشون کرد.

یه باردیگه رفتم سرمزار و روشو برداشتم. " بسم رب الشهدا والصدیقین. تربت پاک مهندس هوا فضا ومبتکر جوان، بسیجی شهید... "دیگه رغبت نکردم بخونم .

یه پارچه سبز برداشتم وانداختم روش.

سبز بودی ... سبز باش.

سنگمو برداشتم وبا آه وحسرت راهی دیارخودم شدم. اشکال نداره، میبرمش چکاد (قله) هزار واونجا نصبش میکنم وسنگ ­های دیگه ای روی چکادهای دیگه. توچال، دماوند، سهند وسبلان و به یاری خدا حتی چکادهای فرامرزی.

دلم میخواد ندای مظلومیت فرزند دنا رو به گوش همه برسونم.همه باید بدونن که ادی بیگناه کشته شد.

سر به سر

اگر سر به سر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم

یکسال گذشت

یادش بخیر روزایی که با هم بودیم . روزایی که درس می خوندیم ، روزایی که تفریح می رفتیم ، روزایی که با هم می رفتیم دانشگاه ، روزایی که با هم از دانشگاه بر می گشتیم ، روزایی که با هم شوخی می کردیم ، روزایی که با هم دعوا می کردیم و ...

الان که به اون روزا نگاه می کنیم جز حسرت چیزی برامون نداره . روزایی که قدر با هم بودن ها رو ندونستیم و صد افسوس که گذشت . زود گذشت و دیگه هم بر نمی گرده .

هممون درسمون تموم شد و از اون دانشگاه رفتیم جز یکیمون که مارو واسه همیشه تنها گذاشت. خیلی بی معرفتی کرد که رفت و تنهامون گذاشت ، خیلی . نه نه اون بی معرفتی نکرد کسایی بی معرفتی کردن که نذاشتن اون تا آخرش با همکلاسیاش باشه و راهیو که چهار سال قبلش شروع کرده بود تموم کنه .

اون رفت و ما رو شرمنده کرد . شرمنده ی پدری که بعد از چهار سال جسد بی جان پسرشو از شهری دور از محل سکونتش تحویل گرفت و چقدر سخت بود تو اون لحظات تو چشمای پدر نگاه کردن . پدری که پسرشو با این امید راهی این دیار غریب کرده بود تا پسرش با تحصیل سرفرازش کنه اما ... پسر با مرگش پدر رو آنچنان سرافراز کرد که هیچگاه نمیتونست اونجوری با تحصیل اونو سرفراز کنه . پسر به افتخاری رسید که همه ما به اون غبطه می خوریم .

خوب یادمه که ناصر چقدر برای انتخابات شوق داشت . تو میتینگ ها شرکت می کرد و با تمام سادگیش وارد بازیه سیاست شده بود . پسر خیلی ساده ای بود و فقط می خواست وطنش آباد تر باشه . نه از خط بندی های سیاسی خبر داشت و نه از سیاهی سیاست .

22 خرداد 1388 رسید و ناصر مثل خیلی دیگه از همکلاسیاش رای سبزشو به دست کسانی سپرد تا بشمرنش کسانی که تا اون روز بهشون اعتماد داشت ، اما چه اعتماد بی جایی.

23 خرداد 1388 هممون بهت زده بودیم از نتایجی که بدبین ترینمون هم باورش نداشت . چه جو وحشتناکی تو دانشگاه حاکم شده بود . از همون اولش سنگینی رو حس می کردیم . امید هممون به خاک سپرده شده بود . باز هم گرد فراموشی می رفت که مثل همیشه روی آرزوهامون بشینه ولی این بار ناصر و ناصر ها با خون خودشون اون گرد رو شستن و نهال کوچیکمونو آبیاری کردن .

25 خرداد بود و هممون آماده می شدیم تا تو بزرگترین راهپیماییی که تو عمرمون دیده بودیم شرکت کنیم . بد بین ها می گفتن نرین که حکم تیر دارن . اما این بار بر خلاف همیشه خوش بین ها بیشتر بودن . خیلی از ما خودشو اون روز به خیابون آزادی رسوند تا شاید به آزادی برسه اما ... حادثه دور و بر ساعت هشت و نه شب شروع شد و در حالی که راهپیمایی در آرامش کامل داشت به آخر خودش می رسید ، کم طاقتان که با دیدن اون همه آدم زبونشون گرفته بود زهر خودشونو ریختن و در پایان مراسم که خیلی ها رفته بودن و جمعیت کمتر شد گویی به قصد تلافی با اسلحه به جان مردم افتادن . اونایی که در تعداد توان رویارویی با ما رو نداشتن دست به دامان سرب داغ شده بودن . کاری رو که با برادرا و خواهرای هموطنشون کرده بودن به مراتب بدتر از کاری بود که صدام با پدرا مون کرده بود .

26 خرداد همه دنبال ناصر می گشتیم . از شب گذشته کسی ازش خبر نداشت . صبح روز پنجشنبه 28 خرداد یه تلفن دنیا رو رو سرمون خراب کرد . یکی از همکلاسیا مون بود که گفت ناصر مرده .

باورمون نمی شد دوستی چهار سالمون اینجوری تموم شه . اما حقیقت داشت .

خودمونو به بهشت زهرا رسوندیم . پدر ناصر که از شهر دیگه ای اومده بودرو دیدیم . تمام غم های دنیا تو چشماش و تمام بغض های دنیا تو گلوش بود . تحمل سنگینی نگاهشو نداشتیم . خودمونو سرزنش می کردیم . ما باید بیشتر مواظبش می بودیم . ما و پدر و جسد ناصر و یه گلوله به بهای آزادی تو سینه ی ناصر ...

ناصر رفت و ما رو تو این فضای ماتم گرفته تنها گذاشت . ناصر رفت و به آزادی رسید و ما هنوز تو میدونه سردرگمی دور خودمون می گردیم ، با یه دنیا سوال بی جواب .

گاهی اوقات می گم کاش من رفته بودم . این جا ، جای موندن نیست . این جا که جواب انتقاد زندان میشه . این جا که جواب تفکر متفاوت شکنجه می شه و این جا که جواب سکوت گلوله میشه .

ناصر رفتی ولی بدون که همیشه به یادتیم .

گل زرد و گل زرد و گل زرد بیا با هم بنالیم از سر درد

عنان تا در کف نامردمان هست ستم با مرد خواهد کرد نامرد

پی نوشت: از طرف دوست همیشگی کوروش

سیل اشک

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم

ازسرشب دنبال رتق وفتق امور امتحانات پایان ترم و انجام پروژه ها بودم. کارم تا ساعت ۳:۳۰ نیمه شب به درازا کشید، پس از اون با خستگی راهی خونه شدم.

از بزرگراه حکیم به سمت شرق می رفتم که میدون آزادی جلوی چشمم پدیدار شد. وای خدایا نکنه فراموشش کنم. تابلوی چمران جنوب، البته، چرا که نه!؟

تغییر مسیر دادم به سمت خیابون آزادی، میدون آزادی، ابتدای جناح، کوچه نخست. ماشینو پارک کردم وپیاده شدم.

کوچه وخیابون خیلی خلوت بود ولی من خیلی شلوغ می دیدم، خیلی آروم بود ولی من خیلی پرسروصدا می شنیدم. شب بود ولی روز می دیدم، تنها بودم ولی تو جمعیت می دیدم.

جرثقیل سوخته هنوز همونجا سر کوچه بود. پیش اومدم توی کوچه. پایگاه حوزه 117 با همه دگرگونی هاش جلوی من بود. یادم اومد همون روزهای پس از درگیری که چه زود کوچه رو تمیز کردن، تابلوهای پایگاه رو برداشتن، شتابزده در و دیوار رو رنگ آمیزی کردن و چه شگفت انگیز طی چند هفته همه ی ظاهر پایگاه دگرگون شد ودیگه هیچ شباهتی به گذشته نداره، انگار کن اینجا هیچ اتفاقی نیفتاده. چه ابلهانه!

حالا یه در بزرگ چند تیکه، با دیوارهای بلند سفالی قرمز رنگ، نمای زیبایی به پایگاه داده. نمای زیبایی که با همه قشنگیش نمی تونه جلوی یادآوری اون خاطره آفرینی زشتشون رو بگیره.

بغض تو گلوم چنگ انداخت. رفتم سرچهارکوچه. تقاطع صفا و ولدخانی. شهید ناصر ولد خانی! نه، دیگه نه ! نه دیگه ناصر ولد خانی ، از این پس کوچه شهید ناصر امیرنژاد.

بغضم ترکید. یه نیگا به پایگاه، یه نیگا به تابلوی کوچه، یه نیگا به جایی که واپسین نگاهمون گره خورد و یه نیگاه به جایی که به صورت روی زمین افتاده بود.


تصویرشهید پس از اصابت گلوله


آره این نقطه اشک آور جایگاه عروج "ادی" بود، جایی که گلوله خورد وشاید منو می دید که درحال دور شدن از اونم برای نجات یکی دیگه! درحالیکه اون کسی بود که به من نیاز داشت.

شاید با درد وحسرت رفتن منو می دید وپی می برد که تو این دنیا هیچکس نمی تونه مثل خودش وفادار به دیگرون باشه، حتی امین!

امینی که محرم اسرار بود، امینی که فقط جلوی اون گریه کرد، امینی که فقط برای اون گریه کرد. امین هم خیانتکارانه درحال دور شدن بود.

جلوی پایگاه میخکوب شده بودم، جلوی دیوار وداع ... وجلوی این همه زشتی و پلیدی.

هنوز تو باورم نگنجیده اون روز ،روز بوی خون، روز فریاد و خون، روز بیداد و خون، روز درد و خون، روز مرد و خون.

یه نگاه دیگه میندازم به دیوار سرد و نامرد، با هق هق میگم دست شما درد نکنه و راه می افتم. می ترسم صدای گریه ام توی کوچه بپیچه، همون بهتر که تو ماشین با صدای بلند گریه کنم.

توی ذهنم سری به دفتر خاطراتم می زنم. 88/3/25 فقط یه جمله نوشتم: عشق اهورایی من گم شد.

سحر داره نزدیک میشه، نوید روشنایی. بیا سحر، بیا وبا اومدنت کمی فضا رو روشن کن، بیا تا کمی این دل غم زده آروم شه.

مراسم

سالگرد

چهارشنبه ۲۶/۳: قرار بود روز پنج شنبه 27 خرداد تو یاسوج مراسم سالگرد برگزار بشه. همه ­ی کارهامو انجام داده بودم و سنگ نوشته ­ای به یاد "ادی" با حکاکی عکسش روی اون آماده کرده بودم تا با خودم ببرم. اگه خدا بخواد این سنگ یادبودرو روی دنا نصب خواهیم کرد. ناگهان طی یه خبر فوری و مبهوت کننده از خونواده ­ی "ادی" مطلع شدم که مراسم لغو شده! علت رو که جویا شدم فهمیدم به خاطر هماهنگی با بنیاد شهید این اتفاق افتاده و قراره این مراسم با یکی دو هفته تاخیر برگزار بشه. حسابی شوکه شدم، نمی­دونستم باید چیکار کنم. آخه مگه میشه سالگرد بشه و مراسم نشه؟! هفته ی پیش هم که دانشگاه اجازه ­ی مراسم به ما نداد. باشه پس بهترین کار اینه که برم تهران و مراسم مورد نظر دوستان رو پیگیری کنیم بایدمراسمی می بود. پنجشنبه ۲۷/۳: صبح از کرمان به راه افتادم و شب تهران بودم. در طول راه طی هماهنگی با بچه ها برای انتخاب مکان مراسم چند نقطه در نظر گرفته شد و دوستان زحمت کشیدن و هماهنگی­ های اولیه رو انجام دادن. دستشون درد نکنه. توی راه، مسجدالرسول هم به ذهنم رسید و شب که رسیدم یه راست به اونجا سر زدم. نماز تموم شده بودو دست اندرکاران مسجد رفته بودن، بنابراین باید باید فردا می اومدم.

آدینه ۲۸/۳:

پس از صبحانه به راه افتادم و رفتم مسجدالرسول. در مورد چگونگی برگزاری مراسم و خدمات قابل ارایه صحبت کردم. فضای مسجد مناسب بود و امکانات، به قول ما ردیف. برای شنبه پسین (عصر) رزرو کردم تا خبرشو بدم و رفتم دنبال چند جای دیگه.

یکی دو تا امامزاده درنظرم بود. پس از سرکشی متوجه شدم نمی تونن فضای مناسبی برای جمع دانشجویی ما باشن و از اونجا که مایل بودم مراسم تا حد امکان بی عیب و نقص باشه و در خور شان و عظمت روح "ادی" ،تصمیم بر این شد که همون مسجدالرسول به عنوان مکان برگزاری مراسم قطعی بشه ولی با توجه به اینکه هیچ اطلاع رسانی مناسبی نداشتیم قرار بر برگزاری در تاریخ 31 خرداد شد، تا همه ی دوستان با خبر بشن.

کار اطلاع رسانی حتی المقدور به صورت شفاهی و پیامکی از جمع خود مون آغاز شد که تا جای ممکن حساسیتی ایجاد نشه.

شنبه ۲۹/۳:

یه نشست هماهنگی با دوستان داشتیم و تقسیم وظایف کردیم. عده­ ای دنبال ظروف مورد نیاز، عده­ ای برای آگاهی ­رسانی، عده ­ای تدارک نیازمندی های مجلس. پوستر و تراکت ­هایی هم برای پخش بین بچه ­ها آماده شد ولی بعید می­دونستیم دانشگاه اجازه­ ی زدن پوستر به ما بده. برخی دوستان(!) ارزش و احترامی برای مسایل عاطفی هم قایل نیستن، انگار که با همه چیز غریبه ­ان، انگار که دلشون از سنگه، انگار نه آدم که آدم آهنی هستن.

معرفت در گرانی است به هرکس ندهند

پرطاووس قشنگ است به کرکس ندهند

یکشنبه 3۰/3:

خیلی از دوستان هشدار­هایی دادن مبنی بر احتمال پیگیری، هم از داخل دانشگاه و هم بیرون. تلاش کردیم تا جای ممکن از ایجاد فضای سیاسی جلوگیری کنیم و انصافاً هم موفق بودیم.

هرچند جلوی پخش خبر رو نمیشه گرفت. دوست نداشتیم هرکس وناکسی مطلع بشه.

نه شرقی، نه غربی!

احتمال سو استفاده از چند طرف بود. نه دوست داشتیم "ادی" پیرهن عثمان بشه برای کسی و نه یه آشوب­گر بی اندیشه معرفی بشه برای کسان دیگه ­ای.

"ادی" آرمان اندیش آگاهی بود که تشریحش خیلی سخته".

دوشنبه 3۱/3:

واپسین کارها. دعوت از اساتید و کارکنان دانشگاه.

بسیاری بسیار خوب و مودبانه و محترمانه برخورد کردن و عده ­ای ... گاهی آدم نمی­دونه واقعا چی می­ تونه بگه! گاهی آدم بهتره هیچی نگه.

خبر رسید حراست دانشگاه دوره افتاده برای صحبت با دعوت شدگان و به نوعی زهر چشم گرفتن که مبادا از سوی دانشگاه کسی شرکت کنه!

بابا ایول مرام. راستی اصلاً "ادی" دانشجوی اینجا بود؟ اصلاً "ادی" با این آدم­ها رفت و آمد داشت؟

خوب لابد نه بوده و نه داشته که اینجور رفتار می­کنن دیگه.یه پیام ویژه از سوی خونواده ­ی "ادی" برای شخص اول دانشگاه دارم که اگه قسمت بشه و ببینمش حتما بهش میگم. شاید اثری هم نداشته باشه، شایدم جز شر چیزی ازش در نیاد ولی گفتنی رو باید گفت. هرچی بی ترس­ تر، مردونه­ تر. مگه چقدر قراره عمر کنیم. یاد گفته ­ی "ادی" افتادم : "امین زندگی میگذره، سخت یا راحت. مهم اینه که میگذره ولی خوش به حال اونی که وجدانش رو و غرورش رو تو این گذران از دست نده". سوگند می­خورم "ادی"، تمام تلاشمو برای حفظ این دوتا کنم تا روزی که اومدم پیشت شرمنده ات نباشم. همچون تو باشم که چه زیبا این دو رو حفظ کردی. حلواها تهیه شد. خرما، میوه، تاج گل، شربت وهرچی که احساس نیاز می­شد. دست بچه ­ها درد نکنه، خیلی زحمت کشیدن، آقایی کردن و البته خانمی. مراسم سرساعت 16 آغازید ودوستان یکی پس از دیگری تشریف فرما شدن. خیلی خرسند شدیم از دیدن دوستانی که سال گذشته (حالا به هردلیل) تو مراسم پرسه (ختم) نیومده بودن. به گرمی پذیرای همه­ ی کسانی بودیم که اومدن هرچند که اطلاعاتی هم بوده باشن! (که بودن) . افراد مشکوکی که صرفا برای آمارگیری وتهیه ­ی سیاهه ( لیست) ازشرکت کنندگان اونجا بودن. پس از مدت­ها بسیاری دیدارها تازه شد. دوستانی که به سختی ممکن بود دور هم جمع بشن به احترام "ادی" باز کنار هم گرد اومدن، مساله ای که "ادی" خیلی روش تمرکز داشت. تمام تلاشمونو کردیم که این گردهمایی با آرامش هرچه بیشتربرگزار بشه وخوشبختانه هیچگونه فضای سیاسی هم پدید نیومد، جزاینکه رفتارهای مشکوکی از سوی برخی افراد مشکوک دیده شدکه ازسوی دوستان کنترل شد. قرآن،مداحی وسخنرانی. ترجیح دادیم مداح وسخنران ازمسجد باشه تا حرف وحدیثی پیش نیاد. دوستان ابتدا علت فوت رو تصادف اعلام کردن، بازهم برای اینکه حساسیتی ایجاد نشه ولی در پایان مساله مطرح شد. مراسم درفضایی کاملا سالم وبی­دردسر برگزار شد، همه ­ی دوستان به احترام "ادی" از پدید آوردن جو ناسالم پرهیزکرده بودن، چراکه به همه تفهیم شده بود که تنها نیت ما زنده شدن یاد "ادی" است واینکه هنوز تو دل ماست وگذشت زمان اونو ازیاد ما نمی­بره.

باید تشکر کنم از همه، از آقا و خانم اطلاعاتی(با اون سوتی بزرگش درذکرلفظ شهید برای ورود، درحالیکه ما خودمون هیچ کجا این لفظو به کارنبرده بودیم )، از تراکت پخش ­کن آمارگیر، از مادر و دختر قدم زن (که برای تابلو شدن هیچی کم نذاشتن)، از سربازی که نام فوتی رو پرسید و جلوی چشم ما پشت بی سیم اعلام کرد، از آقای بی سیم به کمر ودوستانش ( که البته با توجه به مراسم عادی ما باید بگم زحمت بی­خود کشیدن.)


ولی واقعا سپاسگزاری می­کنم از همه دوستانی که در کمال فروتنی قدم رنجه کردن و همه­ ی کادر اجرایی که سنگ تموم گذاشتن.


یه تشکر ویژه ­ی ویژه­ ی ویژه از دخترهای گل هوافضا و همراهانشون که جدا مارو مرام کش کردن، تا همیشه مدیونشونم. بانوان گرامی که نه بانوکه به عقیده ­ی من "سلطان بانو" بودن و نه زن که به گمونم "شیر­زن" بودن و هیچ مهری رو از ما دریغ نکردن. تو شرایطی که خیلی از پسرها به رسم روزگار و از سر عافیت طلبی حاضر به حضور نشدن، این حرکت دخترها شجاعانه و قابل ستایش بود. بعضی ­ها خجالت بکشن!

خداییش اگه من دختر بودم (البته خدای نکرده!) حتما دست همشونو می ­بوسیدم. دوستان سپاس.

این نوشته ­ی فوری جهت اینه­ که واقعیت مراسم دیروز گزارش بشه تا میزان شایعات اینترنتی به حداقل برسه.

مراسم به خوبی و در کمال آرامش برگزار شد.

دین

زندگی دین بزرگی است که برگردن ماست.

زندگی انتظاریست که آدم ز برادر دارد.

دیروز سه شنبه با دوستان قرار گذاشته بودیم تا داخل دانشکده های علوم انسانی ̨ علوم پایه وفنی­ و مهندسی برای ادی میز یادبود بذاریم وحلوایی پخش کنیم.

روز قبلش به همین نیت به راه افتادم که بدبختانه ازقطار جاموندم وتلاشم برای رسیدن تو ایستگاه بعدی هم ناکام موند ولی هر جور شده باید به تهران می­ رسیدم بنابراین باز به راه افتادم و این بار دیگه فرصتو ازدست ندادم و تو ایستگاه بعدی قطار رو گرفتم.

درطول راه دوستان زیادی تماس گرفتن تا از نحوه­ ی برگزاری مراسم خبربگیرن. هماهنگی بسیاری کارها دست بچه ­های تهران بود که متاسفانه خبر دادن حراست دانشگاه با برگزاری هرگونه مراسم به شدت مخالفت کرده و حتی بچه­ ها تهدید به محرومیت از شرکت در آزمون­های پایان ترم شدن.

در عین ناباوری دست ما برای برگزاری هرگونه یادبودی بسته شد در حالیکه دین بزرگی به گردنمون سنگینی می کرد و حسابی شرمنده عزیزانی شدیم که توقعشون برآورده نشده بود.

خدایا کمکمون کن تا بتونیم یه مراسم خوب براش بگیریم تا بازهم دوستانش گرد هم بیان ویادش رو گرامی بدارن چرا که اون هم عاشق اینجور گردهمایی­ ها و جمع شدن جمع دوستان بود.