رمضان


خيمه برچيده شب سرد، خروسان گفتند               سحر دهكده گل كرد، خروسان گفتند

اي جماعت نه اگر بيش، كمي عار كنيد                  كي شما روزه گرفتيد كه افطار كنيد

        سرفرازي نه متاعي است كه ارزان برسد               سحر آن نيست كه با بانگ خروسان برسد

       سحر آن است كه بيدار شود اقيانوس                     سحر آن است كه خورشيد بگويد نه خرو

الغرض بيشتر از مائده مهمان ديديم                         رمه آنقدر نديديم كه چوپان ديديم

شادمان چه نمازند؟ وضو باطل بود                          آب اين جوی همان از ده بالا گل بود

آسيا بود، ولي راه عمل را گم كرد                            آرد را چرخ زد و چرخ زد و گندم كرد

از درختي كه چنين است، نچيدن بهتر                     از چنين راه، به منزل نرسيدن بهتر

    ظاهراً مرده كه پوسيد كفن مي‌آيد                          نوح اين قوم پس از غرق شدن مي‌آيد

     هر كه با عذر و بهانه است، خداحافظ او                  هر كه پابسته خانه است، خداحافظ او

      دل مبنديد كه صد فتنه در اين پنهان است                اين همان قصه اسلام ابوسفيان است

             كفر كفر است اگر مسجد اگر قرآن است                  خصم خصم است اگر بوذر اگر سلمان است

               پاي اين طايفه جز در پي شيطان فلج است             قبله كج نيست، نمازي كه نخواندند كج است

    محو فرعون مشو، نيل شدن آسان است                سنگ پيدا كن ابابيل شدن آسان است

    هر كه با عذر و بهانه است، بهل تا برود                    هر كه پا بسته خانه است، بهل تا برود

(محمد کاظم کاظمی)

ماه رمضون هم به پایان رسید.

تا حالا رمضونی به این بی برگ وباری نداشتم، دلایلش بمونه.

ماه قشنگی بود ولی با همه ی قشنگی هاش، تو نگاه اونا که تیز بین تر بودن و دقیق تر یه چیزی کم داشت؛

یه چیزی که همیشه با این ماه همراه بود، یه صدای آشنا و نازنین، یه صدای روح انگیز و معنوی،
آره داره واضح تر میشه،

ربنا ...ربنا لاتزغ قلوبنا... بعداذ هدیتنا ...وهب لنامن لدنک رحمه...انک انت الوهاب

نوای آشنای استاد که امسال از صدا وسیمای ملی(!) به گوش کسی نرسید.

استاد محمدرضا شجریان همیشه لحظه های افطار مهمون سفره هامون بود تا وقتی که پارسال همنوا با بسیاری از مردم توی تظاهرات دیده شد و مورد خشم ضرغامی قرار گرفت تادر نامه هایی که رد وبدل شد هر چی دلش خواست به استاد بگه، غافل از اینکه روزی باید پاسخگوی رفتار زشتش باشه،

خیلی بعید میدونم که از میون استاد و ضرغامی، مردم طرف ضرغامی رو بگیرن.

نفرین به اون لحظه که سیاست علایق مذهبی مردم رو زیر پوسته ی تنگ خودش جا میده و نفرین به اونی که با سیاست بازیش اعتقادات مذهبی مردم رو به بازی میگیره.

به هر روی به یادگار موندن صدای جاودان استاد نزد ما، نیازی به حمایت و تایید حضرات نداره. برای این چهره ی همیشه سبز و همیشه جاوید ایران آرزوی سرافرازی و سلامتی داریم.

روز قدس


هیچگاه پارسال همچین روزی رو فراموش نمی کنم. خطیب جمعه هاشمی بود و فضای خاصی حاکم. موتورو آتیش کردم و راهی شدم. میدون توحید موتور خراب شد ومجبور شدم پیاده برم که همین مساله باعث شد صحنه هایی ببینم که تا آخر عمرم فراموش نمی کنم. موتور سوارهای بسیاری با باتوم و تسمه و زنجیر توی پیاده روها گاز میدادن وسلاح های سردشون رو تو هوا می چرخوندن. یاد صحنه هایی ازفیلم "روز واقعه" افتادم که غارتگرای یزیدی چطور جلوی زن ها و بچه ها شمشیر می گردوندن و اونا رو می ترسوندن.

شرم دارم از اینکه بگم بسیجی بودن ولی خوب مطمئنا از نیروی انتظامی هم نبودن چونکه مامورین انتظامی با فرم مشخص گوشه های پیاده رو ایستاده بودن و تنها کاری که از دستشون برمی اومد این بود که میون مردم بی پناه و اون ... (لعنت برشیطون!) ، اون نیروها بایستند ومانع کتک خوردن مردم بشن. البته معلوم بود که ترس خودشون هم کمتر از مردم عادی نیست!

نیروهای خداجو همچنان در پیاده رو وخیابون بالا وپایین می رفتن و اگه جوونی بود که غرور ایرونیش اجازه نمی داد که با ترس از جلوشون فرار کنه با همون سلاح ها، خودش رو گرم و غرورش رو سرد می کردن. ناگهان یکیشون به دنبال پسر جوونی وارد یه مغازه و بهش حمله ور شد، باز هم شیرزنان جلو اومدن تا نجاتش بدن ولی اون جماعت که برای کسی احترامی قایل نبودن؛ بالاخره پس از اینکه حسابی از جوونک با لگد پذیرایی کرد ومطمئن شد که دیگه عقده ای تو دلش باقی نمونده، با افتخار اون میدون مبارزه ی برابر رو ترک کرد و به جمع مشوقینش پیوست.

تو اون وضعیت حال به هم زن راهمو به سمت دانشگاه ادامه دادم. باورم نمی شد، به اون زودی همه ی ورودی ها رو بسته بودن، راهی به داخل نبود. خیلی از نمازگزارها سجاده به دست پشت در مونده بودن واز اینکه راهشون نمی دادن داشت خونشون به جوش می اومد. پیرزنی که به سختی راه می رفت گفت: هی میگن خامنه ای، خامنه ای. خامنه ای نذاشت ما نمازمونو بخونیم! همین جور غرولند کنان به راهش ادامه داد و رفت.

تا پایان نماز همونجا موندم وشاهد درگیری های جسته وگریخته ای بودم که درمی گرفت ولی در کل فضا دست دولتی ها بود و موتورسوارها همچنان جولان میدادن.

پس از پایان نماز جمعیتی ازسبزها به سمت بلوار کشاورز حرکت کردن وشعار "محمود خائن آواره گردی" سر میدادن. کمی جلوتر از من مردی با قیافه ی خبرنگاری بود که توجهم رو جلب کرد، دقیق شدم و فهمیدم درحالیکه تلاش میکرد موبایلش تو چشم نزنه، دستش روجلودهنش گرفته و در حال گفتگو ست. کمی بهش نزدیک شدم واین جملات رو شنیدم: الوحاجی گوش کن، یه جماعت دارن از شونزده آذر میان بالا، بگو بچه ها بیان.

یه بار دیگه احساس کردم حالم به هم خورد. دلم می خواست همونجا لوش بدم تا همه بریزن سرش و یه درس درست وحسابی بهش بدن ولی با همه ی عصبانیتم جلوی خودمو گرفتم. کار جوونمردونه ای نبود. زود خودمو به چهارراه رسوندم وچند لحظه بعد طبق معمول گروه فشار از راه رسید ومثل همیشه برای اثبات نامش هیچی کم نذاشت. همه فرار کردن توی پارک. یه جوون که صورتشو با دستمال سبز پوشونده بود غافل از همه جا گیر یه مامور ارشد نیروی انتظامی افتاد، یارو فورا دستمال جوونک روکشید و تموم حرصشو در قالب گازاشک آور با تمام وجود تو چشم های پسر خالی کرد. پسر بیچاره تلاش کرد فرار کنه ولی دیگه جایی رو نمی دید، داشت می خورد تو دار ودرخت ها و گیرمی کرد به زنجیرهای پارک. رفتیم و به دادش رسیدیم و تلاش کردیم با دود سیگار آرومش کنیم که متوجه داد و بیداد مادری شدیم که دخترش به همین درد گرفتار شده بود ونیاز به کمک داشت، تا به اون رسیدگی کردیم دیگه پسرک رو ندیدم درحالیکه دستمالش پیش من جامونده بود. هرچی گشتم نبود، برده بودنش.

 کم کم همه پراکنده شدن ومنم رفتم سراغ موتور. به سختی خودمو رسوندم به یه تعمیرگاه.
تعمیرکار نیمه ی دستمال رو که از جیبم بیرون بود دید وپرسید: این چیه؟

نخواستم داستان تعریف کنم. گفتم به کارم میومد از زمین برداشتم. گفت بنداز دور بابا ! یا بذارش تو جیبت، اینا که این چیزا حالیشون نیست، کافیه ببیننش، همینو بهونه میکنن میریزن سرت!

راست می گفت بیچاره، حرفش ازسر دلسوزی بود. یاد طعنه ای افتادم که به پرچم ایران می زدن. تو دوره ای که هرکسی به یه رنگی در میاد، بیچاره رنگ سبز.

شیوا



شیوا نظر آهاری از فعالان کمیته مدافعان حقوق بشر در ایرانه که فعالیت ­های زیادی در زمینه ­ی حقوق زنان در ایران انجام داده والان به اتهام همکاری با سازمان مجاهدین خلق براش حکم محارب صادر شده.

یکی یه جایی گفته بود : اگه خواستی درباره ­ی یه جامعه قضاوت کنی به دو چیز خوب توجه کن . ۱- زنان اون کشور ۲- رسانه ها ی اون کشور .

وحی منزل نیست ولی بیراه هم نگفته، مگه نه اینکه زنان ما آینده سازان واقعی ما هستند چون مادران ما هستند. به نظر شما وقتش نرسیده که پامونو از ارزش گذاری ­های کلامی فراتر بذاریم و در عمل نشون بدیم که چقدر برای یه زن ارزش قائلیم؟

هنوز زمان چندانی از بلوای حکم سنگسار "سکینه محمدی آشتیانی" نگذشته که همچین حکمی باز انگشت اتهام نقض حقوق بشر رو به سمت ایران نشونه میره. جایگاه ما تو دنیا کجاست؟

ما شاید شیوا رو درست نشناسیم ولی هممون میدونیم حکم محارب یعنی چی؟

یعنی به تشخیص ما تو دشمن خدایی و حکمت اعدامه. یعنی اگه تو بمیری برای خدا بهتره.

شیوای عزیز مطمئن باش میلیون­ها میلیون ایرانی هرلحظه درآرزوی خبری نویدبخش برای تو و خونواده ­ی نگرانت هستن. ما برات دعا می کنیم.