۲۲ خرداد
مثل چنین روزی بود٬ یکسال پیش. دیگه تبلیغات به ته رسیده بود و هرکی هرچی میتونست و میبایست ( والبته خیلی چیزها که نمیبایست) گفته بود. بالاخره یکی باید انتخاب میشد. شاید برای خیلی ها در نهایت چندان تفاوتی نمیکرد چه کسی رییس میشد٬ برای همون خیلیهایی که تاثیرگذارتر بودن.
مورد گزینش همیشه برای یه جمع محدود اهمیت داره.
سوار موتور شدیم و از اونجا که حال و حوصله ی چاردیواری رو نداشتم چرخ زنون رفتیم تا مسجد باغ فیض. توی صف ایستادیم تا نوبتمون بشه و رﺃی بندازیم. همین جور که منتظر بودیم یه حاج آقا اومد و مورد تحویل اهالی صندوق واقع شد و نونشو بی نوبت گرفت٬ ببخشید یعنی رﺃیشو بی نوبت انداخت. چه کنیم خوب بالاخره خداوند برخی رو بر برخی دیگه برتری داده! مگه نه؟ و می دونیم که وقت برای اون برخی طلاتره!
نوبت ما رسید٬ کارهامونو انجام دادیم. کنار دست ما یه مرد پا به سن گذاشته هم بود که کاندیدش رو روی برگه آورده بود. نگاهمون به اون اسم افتاد. لبخندی زدم و درحالیکه سرم روی برگهام بود گفتم: حاجی رﺃیتو که خراب کردی! چند لحظه سکوت و پرسید چرا؟
یه لبخند دیگه تحویلش دادم و گفتم: خوب اگه بعد چهار سال پاسخ این پرسشو نمیدونی٬ من چی میتونم بگم بهت؟
ادی هم لبخندی زد و مرد تنها نگاهمون کرد. آخرش هم نفهمیدم نگاهاش خصمانه بود یا متفکرانه. ما که انداختیم و رفتیم.
روز آرومی به نظر میرسید یا شایدم به خاطر شرشر آب محله ی باغ فیض بود که ما احساس آرامش میکردیم. سری به امامزاده زدیم تا آرامشمون همچنان حفظ بشه پیش از اونکه دوباره بیفتیم توی بزرگراهها.
همه چی آروم بود. آرامش٬ آرامش٬ آرامش ... و ما خرسند و خونسرد. غافل بودیم از اینکه شاید این همون آرامش پیش از طوفان باشه. آرامشی که دیگه به یه رﺆیای دست نیافتنی تبدیل شده و هنوز که هنوزه برنگشته.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 9:17 توسط آرمان
|