سر به سر
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم
یکسال گذشت

یادش بخیر روزایی که با هم بودیم . روزایی که درس می خوندیم ، روزایی که تفریح می رفتیم ، روزایی که با هم می رفتیم دانشگاه ، روزایی که با هم از دانشگاه بر می گشتیم ، روزایی که با هم شوخی می کردیم ، روزایی که با هم دعوا می کردیم و ...
الان که به اون روزا نگاه می کنیم جز حسرت چیزی برامون نداره . روزایی که قدر با هم بودن ها رو ندونستیم و صد افسوس که گذشت . زود گذشت و دیگه هم بر نمی گرده .
هممون درسمون تموم شد و از اون دانشگاه رفتیم جز یکیمون که مارو واسه همیشه تنها گذاشت. خیلی بی معرفتی کرد که رفت و تنهامون گذاشت ، خیلی . نه نه اون بی معرفتی نکرد کسایی بی معرفتی کردن که نذاشتن اون تا آخرش با همکلاسیاش باشه و راهیو که چهار سال قبلش شروع کرده بود تموم کنه .
اون رفت و ما رو شرمنده کرد . شرمنده ی پدری که بعد از چهار سال جسد بی جان پسرشو از شهری دور از محل سکونتش تحویل گرفت و چقدر سخت بود تو اون لحظات تو چشمای پدر نگاه کردن . پدری که پسرشو با این امید راهی این دیار غریب کرده بود تا پسرش با تحصیل سرفرازش کنه اما ... پسر با مرگش پدر رو آنچنان سرافراز کرد که هیچگاه نمیتونست اونجوری با تحصیل اونو سرفراز کنه . پسر به افتخاری رسید که همه ما به اون غبطه می خوریم .
خوب یادمه که ناصر چقدر برای انتخابات شوق داشت . تو میتینگ ها شرکت می کرد و با تمام سادگیش وارد بازیه سیاست شده بود . پسر خیلی ساده ای بود و فقط می خواست وطنش آباد تر باشه . نه از خط بندی های سیاسی خبر داشت و نه از سیاهی سیاست .
22 خرداد 1388 رسید و ناصر مثل خیلی دیگه از همکلاسیاش رای سبزشو به دست کسانی سپرد تا بشمرنش کسانی که تا اون روز بهشون اعتماد داشت ، اما چه اعتماد بی جایی.
23 خرداد 1388 هممون بهت زده بودیم از نتایجی که بدبین ترینمون هم باورش نداشت . چه جو وحشتناکی تو دانشگاه حاکم شده بود . از همون اولش سنگینی رو حس می کردیم . امید هممون به خاک سپرده شده بود . باز هم گرد فراموشی می رفت که مثل همیشه روی آرزوهامون بشینه ولی این بار ناصر و ناصر ها با خون خودشون اون گرد رو شستن و نهال کوچیکمونو آبیاری کردن .
25 خرداد بود و هممون آماده می شدیم تا تو بزرگترین راهپیماییی که تو عمرمون دیده بودیم شرکت کنیم . بد بین ها می گفتن نرین که حکم تیر دارن . اما این بار بر خلاف همیشه خوش بین ها بیشتر بودن . خیلی از ما خودشو اون روز به خیابون آزادی رسوند تا شاید به آزادی برسه اما ... حادثه دور و بر ساعت هشت و نه شب شروع شد و در حالی که راهپیمایی در آرامش کامل داشت به آخر خودش می رسید ، کم طاقتان که با دیدن اون همه آدم زبونشون گرفته بود زهر خودشونو ریختن و در پایان مراسم که خیلی ها رفته بودن و جمعیت کمتر شد گویی به قصد تلافی با اسلحه به جان مردم افتادن . اونایی که در تعداد توان رویارویی با ما رو نداشتن دست به دامان سرب داغ شده بودن . کاری رو که با برادرا و خواهرای هموطنشون کرده بودن به مراتب بدتر از کاری بود که صدام با پدرا مون کرده بود .
26 خرداد همه دنبال ناصر می گشتیم . از شب گذشته کسی ازش خبر نداشت . صبح روز پنجشنبه 28 خرداد یه تلفن دنیا رو رو سرمون خراب کرد . یکی از همکلاسیا مون بود که گفت ناصر مرده .
باورمون نمی شد دوستی چهار سالمون اینجوری تموم شه . اما حقیقت داشت .
خودمونو به بهشت زهرا رسوندیم . پدر ناصر که از شهر دیگه ای اومده بودرو دیدیم . تمام غم های دنیا تو چشماش و تمام بغض های دنیا تو گلوش بود . تحمل سنگینی نگاهشو نداشتیم . خودمونو سرزنش می کردیم . ما باید بیشتر مواظبش می بودیم . ما و پدر و جسد ناصر و یه گلوله به بهای آزادی تو سینه ی ناصر ...
ناصر رفت و ما رو تو این فضای ماتم گرفته تنها گذاشت . ناصر رفت و به آزادی رسید و ما هنوز تو میدونه سردرگمی دور خودمون می گردیم ، با یه دنیا سوال بی جواب .
گاهی اوقات می گم کاش من رفته بودم . این جا ، جای موندن نیست . این جا که جواب انتقاد زندان میشه . این جا که جواب تفکر متفاوت شکنجه می شه و این جا که جواب سکوت گلوله میشه .
ناصر رفتی ولی بدون که همیشه به یادتیم .
گل زرد و گل زرد و گل زرد بیا با هم بنالیم از سر درد
عنان تا در کف نامردمان هست ستم با مرد خواهد کرد نامرد
پی نوشت: از طرف دوست همیشگی کوروش

